هربرت مارکوزه
نوشته علی ذوالقدر
مقدمه
تاریخ جوامع بشری همواره نشانگر سیری از تغییر و تکامل بوده است این سیر که از شیوه های بدوی سازمان اجتماعی شروع و امروزه به جوامع صنعتی و فرا صنعتی رسیده است ریشه در یکی از ویژگی های اساسی نوع بشر دارد؛ کمال طلبی و ترقی خواهی. بدین معنی که انسان ها همواره فراتر از وضعیت و امکانات موجود و همزمان تحت تاثیر همان وضعیت موجود –به کمک نیروی تفکر و تخیل خود خواستار تغییر اوضاع و رسیدن به خواست مطلوبشان و یا انتظار و تعریفشان از انسانیت ، جامعه، حکومت، رفاه و ... بوده اند. به عبارات دیگر تاریخ بشر، تاریخ انتقاد از وضعیت موجود و در نتیجه تغییر و به عبارت دقیقتر تکامل بوده است. اما انتقاد به عنوان یک شیوه تفکر منظم با فلسفه یونان باستان و سقراط آغاز می گردد و در قرون اخیر همزمان با افزایش سرعت تغییرات اجتماعی، تنوع و فرو ریختن نظام های سنتی (چه در حوزه تفکر، چه در سیاست و سازمان اجتماعی)، تفکر انتقادی نسبت به این مسائل ضرورت وگسترش قابل توجهی داشته است. این شیوه تفکر علاوه بر تاثیر ی که بر سیر تفکر در غرب داشته، به لحاظ عملی و عینی نیز توانسته است الهام بخش و مولد انقلابهای مارکسیستی مختلف و در سطح خردتر، انواع جنبش های اجتماعی از قبیل جنبش های کارگری، دانشجویی و ... باشد.
مکتب فرانکفورت
یکی از پایگاهای مطرح تفکر انتقادی در قرن اخیر مکتب فرانکفورت بوده است. این مکتب ابتدا تحت عنوان موسسه تحقیقات اجتماعی وابسته به دانشگاه فرانکفورت در سال 1923 تاسیس شد. باتامور چهار دوره را در تاریخ موسسه و دبستان فرانکفورت تمیز می دهد. دوره اول از سال 1923 تا 1933 که طی آن تحقیقات به عمل آمده در موسسه متنوع بوده و به هیچ وجه ملهم از مفهوم تفکر مارکسیستی از آن دست که بعد ها در نظریه انتقادی گنجانده شد نبود. دوره دوم که فاصله زمانی 1933 تا 1950 را در بر می گیرد،دوره تبعید در آمریکای شمالی بود. در این دوره کار موسسه هر چه بیشتر جنبه فلسفی به خود گرفته و از طرف دیگر تحت تاثیر اریک فروم علایق قوی در زمینه تحلیل روانی را گسترش داد. مارکوزه تقریبا در این دوره (در سال 1932) عضو موسسه شد. دوره سوم که با بازگشت موسسه به فرانکفورت آغاز می شود و تا اوایل دهه 70 ادامه می یابد دوره ای است که اصول عقیدتی نظریه انتقادی در چند نوشته عمده تدوین شد. این دوره، دوره معروفیت و تاثیرگذاری نظریه انتقادی بر اندیشه اجتماعی آلمان و بعدها بر اروپا و امریکا بود. دوره چهارم که از اوایل دهه 70 آغاز می گردد، دوره زوال مکتب فرانکفورت و تغییر جهت آن در قالب آراء نظریه پردازان نسل دوم این مکتب مانند هابرماس و ... می باشد (باتامور، مقدمه). در کل تاسیس و تداوم حیات این موسسه در قالب یک مکتب فکری وابسته به یک احساس ضرورت از جانب متفکران موسوم به چب جدید بود؛ ضرورت بازبینی نظریه مارکسیستی با توجه به موقعیت تاریخی و ویژگی های جوامع صنعتی پیشرفته. این بازبینی از جانب نظریه پردازان مکتب فرانکفورت به صورت های مختلفی انجام پذیرفت . ولی در مجموع انتقاد از جنبه های فرهنگی جوامع صنعتی ، خطی مشی اصلی این مکتب به شمار می رود. از دیگر ویژگی های این مکتب حساسیت روی اهمیت فردیت و نقش و جایگاه فرد در جامعه نوین، انتقاد از اثبات گرایی و تلاش برای فرمول بندی معرفت شناسی و روش شناسی دیگر برای نظریه اجتماعی، ارزیابی انتقادی از عقلانیت علمی و فنی به عنوان شکل جدیدی از سلطه، انتقاد از ایدئولوژی به عنوان عامل نگهدارنده سلطه و ... اشاره کرد(همان:11-2). اشتغال فکری مکتب فرانکفورت به مسائل یاد شده در قالب آثار برجسته نظریه پردازان اصلی آن مانند هورکهایمر، آدرنو، مارکوزه و ... نمود می یابد.
یکی از مسائل اصلی برای مکتب فرانکفورت انتقاد از جامعه نوین بوده است که به عقیده باتامور این انتقاد به کامل ترین و صحیح ترین وجه در انسان تک ساحتی هربرت مارکوزه معرفی گردیده است(باتامور،28).
هربرت مارکوزه(1979-1898):
هربرت مارکوزه به عنوان یکی از برجسته ترین چهره های وابسته به دبستان فرانکفورت شناخته می شود. وی در سال 1898 در برلن به دنیا آمده است. در برلن و فرایبورگ به تحصیل فلسفه پرداخت و در سال 1922 درجه دکترا گرفت. در سال 1928 دستیار مارتین هایدگر بود و در سال 1932 عضو موسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت شد. در 1933 وی همراه دیگر اعضای موسسه به ژنو و از آنجا به نیویورک کوچ کرد که در انجا از 1934 تا 1940 با هورکهایمر کار کرد. پس از آن از سال 1942 تا 1950 رئیس بخشی در دفتر خدمات استراتژیک وزارت خارجه آمریکا بود. وی تا زمان مرگش(1979) در مراکز پژوهشی و دانشگاه های مختلفی مانند کلمبیا، سن دیه گو، براندیس، کالیفرنیا، هاروارد ، فرانکفورت و برلن در سمت های مختلفی فعالیت داشته است(مارکوزه و پوپر،66:1351).
در مورد ریشه های فکری وی می توان به بهرمندی اش از اساتیدی مانند هایدگر و هوسرل اشاره کرد که نقش انتقال دهنده فلسفه اصالت وجود به وی را ایفا کردند. همچنین مطالعات وی در فلسفه های نیچه، هگل، مارکس و مبانی روانکاوی فروید ، زمینه و استعداد آفرینش یک نوع فلسفه انتقادی بر پایه دیالکتیک را برای وی فراهم نمودند(مارکوزه،6:1359).
به لحاظ شرایط اجتماعی و سیاسی نیز، دوران سازندگی و تعالی اندیشه این متفکر متقارن با سال های میان دو جنگ جهانی است که آکنده از رویدادهای قاطع سیاسی – اجتماعی می باشد؛ عواقب جنگ جهانی اول ، تثبیت جامعه سوسیالیستی در شوروی و نتایج تناقض آمیز آن، رشد سرمایه داری انحصارگر در ایالات متحده آمریکا و تسلط روز افزون دولت بر سیاست های اقتصادی و بالاتر از همه ظهور فاشیسم که ناخشنودی مارکوزه از ستمگری های آن، مبانی اصولی انتقاد و پرخاشگری نسبت به نظام سرمایه داری و جامعه صنعتی آمریکا را در اندیشه او پی ریزی کرد. همه این تحولات، در حکم زمینه باروری بود که هر چه بیشتر اندیشه اندیشمندان و متفکران آن دوره را به خود جلب می کرد. مارکوزه جوان یکی از این روشنفکران بود که تلاش برای بررسی انتقادی این مسائل را وجهه همت خویش قرار داد. حاصل این تلاش فکری آثار متعددی است «که تا سال 1970 شامل بالغ بر 86 کتاب و مقاله می گردد»(مارکوزه13:1359). از اهم این آثار می توان به موارد زیر اشاره کرد: هستی شناسی هگل و نظریه تاریخیگری، خرد و انقلاب، مارکسیسم شوروی، فرهنگ و جامعه ، عشق و تمدن، انسان تک ساحتی، روانکاوی و سیاست، درباره طغیان، آنارشیسم و تنهایی، آزمونی درباره رهایی و ...(مارکوزه و پوپر66:1351).
انسان تک ساحتی(1964)
کتاب انسان تک ساحتی مارکوزه یک تحلیل انتقادی از وضعیت نظام سرمایه داری و جوامع صنعتی پیشرفته است . این کتاب چگونگی از دست رفتن معنای واقعی انسانیت و مورد بی احترامی قرار گرفتن مقام و منزلت حقیقی انسان از جانب ضوابط و ارزش های مادی و تکنولوژی را نشان می دهد. جوامعی که در آنها، نیرو های سرکوبنده و بازدارنده ای، آزادی فردی، شادی و خودمختاری انسان را نابود کرده و فضایی فراهم ساخته اند که در آن عقل اکیداً تکنولوژیک و ارزش های مادی ، زندگی و سرنوشت انسان را رقم می زنند و انسان موجودی تک ساحتی قلمداد می شود.
برای باز کردن بحث مارکوزه از جامعه تک ساحتی و نیرو های سرکوبگرآن لازم است که ابتدا مفهوم سلطه و آزادی را از دیدگاه وی بررسی کنیم. تعبیر مارکوزه از این مفاهیم حاصل خوانش مارکسیستی او از تئوری غرایز فروید است. « تسلط وضعیتی است که هدف ها و مقاصد شخص و یا راه های نیل به آنها به وی گفته شود و وی طوری رفتار کند که انگار برایش مقدر کرده اند. تسلط ممکن است که از بیرون (بشر، طبیعت و اشیاء) اعمال شود و یا درونی باشد و شخص آن را در مورد خود اعمال کند که در این صورت به شکل خود مختاری جلوه می کند». این مساله در قالب تئوری غرایز فروید بدین شیوه بیان می شود که سوپر اگو، نمونه های قدرت یعنی پدر و آثار او را می گیرد و اوامر و منهیات آن را به صورت قوانین برای اگو در آورده و آنها را به شکل وجدان شخصی ظاهر می سازد(مارکوزه،8:1349).
بدین معنا «آزادی نوعی تسلط است : نوعی تسلط که نیاز ها ی شخص را برآورده می کند در حالی که حداقل ناراحتی برای وی ایجاد می شود»(همان). یعنی نوعی تقابل همیشگی بین اصل واقعیت (تمدن و فرهنگ) و اصل لذت ( که خواست اصلی موجود انسانی است و در قالب میل جنسی هویدا است) وجود دارد و تمدن حاصل سلطه اصل واقعیت بر اصل لذت است.
اما مارکوزه تعارضی را که از نظر فروید بین میل جنسی با تمدن و شادی با آزادی وجود دارد، رد می کند. از نظر مارکوزه رابطه جنسی با سایر انواع روابط اجتماعی چندان اختلاف ندارد و آرزومند آنچنان نظام ممکن است که روابط انسانی به طور وسیع ، از برکت رهایی و ارضای خواهش های نهفته جنسی، نظمی تازه بیابند و حال آنکه به عقیده فروید این رهایی و ارضاء ، مایه نابودی هر گونه نظام اجتماعی می باشد. در این میان مارکوزه دو نوع سرکوبی را از هم متمایز می کند؛ سرکوبی اساسی که مجموعه قیودی است که برای بنیانگذاری و نگهداری تمدن ، باید بر غرایز تحمیل کرد و سرکوبی اضافی که مجموعه قیودی است که برای نگهداری نوع خاصی از سلطه اجتماعی ضرورت دارد.
از نظر مارکوزه اندازه ای از سرکوب اساسی برای ایجاد و حفظ تمدن ضروری بود. و این ضرورت به دلیل کمبود های معیشتی و کار لازم برای جبران این کمبودها برخاسته است. ولی شکل توزیع منابع اقتصادی، خواه بر اثر کمیابی و خواه در نتیجه سازمان کار، همیشه بر انسان تحمیل شده است و صور سرکوبی لازم برای حفظ این شکل های تحمیلی توزیع ، از آن اندازه ای که برای حفظ تمدن ضرورت دارد بیشتر است. اما به تدریج که موانع ناشی از کمبود معاش، بر اثر پیشرفت فنی و تکنولوژیک، از سر راه تمدن برداشته می شوند، سرکوب اضافی در مقایسه با آنچه که برای حفظ تمدن ضروری است فزونی می یابد و به صورت وسیله ای برای حفظ صورت خاصی از سلطه اجتماعی در می آید( مک اینتایر1360 :75-73). یعنی ارضای افراد تابعی از نیازهای اجتماعی می گردد و نیازهای فرد و جامعه از هم جدا می شوند.
به نظر مارکوزه تاکنون فرهنگ موجود به شکل تسلط سازمان یافته است و نیاز های جامعه بر اساس منافع هیات حاکمه تعیین گردیده و نیازهای گروه های دیگر، طرق ارضاء و محدودیت های این نیاز ها تابع همان منافع بوده است. تمدن معاصر، ثروت اجتماعی را به حدی رسانده است که ناراحتی ها و ناملایمات بسیار غیر ضروری و غیر منطقی جلوه می کنند. غیر منطقی بودن اسارت، بیش از همه به صورت اسارت فرد به دست دستگاه عظیم تولید و توزیع، از دست رفتن استقلال در وقت آزاد و یکی شدن کما بیش نامحسوس کار اجتماعی سازنده و مخرب تظاهر می کند و درست همین یکی شدن است که کارآمدی تسلط دایمی و فزاینده را باعث می شود و افراد و یا حداکثر افراد در یک کشور پیشرفته را در آسایش فزاینده ای نگه می دارد. به این ترتیب غیر منطقی بودن به صورت منطق اجتماعی در می آید و منطق جهانی می شود( مارکوزه، 1349 :9 ).
این وضعیت که از همان ابتدا حاوی قربانی کردن شادی و آزادی فرد بوده است همواره در خود تضادی داشته است که در قالب نیروهای سیاسی ای که در صدد ایجاد شکل دیگری از زندگی بوده اند خود را نشان داده است. اما ویژگی مرحله حاضر در آن است که این تضاد بی طرف و خنثی شده است. یعنی غلبه بر فشاری که بین زندگی موجود و نفی آن وجود دارد. این بی طرفی باعث شده که افراد آزادی ممکن را کمتر بشناسند و کمتر طلب کنند( همان ).
کشورهای مرفه امروزی امکاناتی در اختیار دارند که با آنها اجازه می دهد تا سیاست تسلط تکنولوژی را همچنان ادامه دهند . چنین دولت هایی دربهبود بخشیدن به زندگی مردم به شکلی که آنان را زیر نفوذ و اداره خود داشته باشند، توفیق خواهند یافت. کلیه جوامع صنعتی پیشرفته و منتفع از وسایل تکنولوژی این توانایی را دارند و فقط به صورت ظاهری آزادی های فردی را ارج می نهند. در نتیجه فرایند اجتماعی ویژه، تولید و توزیع خدمات و کالا ها وضعی کاملا منطقی دارند و با پیشرفت تکنولوژی هم آهنگ و سازگارند. اما با همه منطقی بودن جریان امور جامعه و رفاه نسبی افراد آن، جای آزادی در این میان خالیست. زیرا اصولاً در سیستم اداره این جامعه ها، امکاناتی برای پرورش آزادی وجود ندارد. اوقات فراغت افراد محدود است چرا که از دید تکنولوژی زمان فراغت نیزباید مورد بهره گیری قرار گیرد. کمیت و کیفیت کالاها و خدمات نیز متناسب با نیازمندی های حیاتی فرد نیست و شعور توانایی آن را ندارد که به دریافت های تازه ای برسد و امکان خود مختاری فرد را به وجود آورد. در این جوامع پرداختن به وظایف بیهوده و غفلت انگیز که ربطی به فرد ندارند و مخصوص جامعه است، افزایش یافته و تبلیغات تجاری ، روابط عمومی ، تحمیل افکار و عقاید، ولخرجی هایی که امروزه هزینه های زائد و بیهوده تلقی نمی شوند، سر بار هزینه های تولید گردیده اند. در تدارک این گونه ولخرجی ها که از نظر اجتماعی ضرورتی در آن نهفته است، باید از اسلوب اداره مستمر و ویژه ای سود جست و به طور منظم از شیوه های تازه تکنولوژی و دانش پیشرفته امروز استفاده کرد.
در این جوامع افزایش میزان کار، سطح تولید را بالا می برد ولی قیمت ها به علت تقاضای ساختگی که تبلیغات تجاری به وجود آورده ،کاهش نمی یابد و پیوسته رو به افزایش است. با این همه بر میزان مصرف نیز بیهوده افزوده می شود و در این میان تنها چیزی که ارزش آن کاهش می یابد آزادی انسان هاست. در جامعه ای که زندگی با وجود سر کوفتگی افراد به سوی رفاه ظاهری می رود گفتگو از آزادی و خودمختاری بیهوده است . بر بنیان این تفکر مادی است که عوامل بسیار دست به دست هم داده و نوعی دریافت «یک ساحتی » از انسان را پدید می آورند( مارکوزه ، 1356 : 82 و 81 ).
در این جوامع پرده ضخیم گسترش تکنیک نابرابری و بردگی انسان ها را در خود پوشانده است.در این شرایط، پیش از آنکه انسان از رفاه وآزادی های فردی بهره جوید ، اسیر ابزار تولیدی است که به ظاهر در اختیار اوست.
در این روزگار آنچه که از همه تازه تر به نظر می رسد، حکمروایی خرد آدمی بر این پدیدار بی خردانه است! . این وضعیت، خواهش های غریزی و بلند پروازی ها عقلانی انسان را درهم آمیخته و تشخیص حق و باطل را بر ادراک او دشوار ساخته است. در این وضعیت فرد نسبت به زندگی و حتی مرگ خویش در این جامعه ها چندان صاحب اختیار نیست.
مارکوزه بدین ترتیب انسان تک ساحتی جامعه صنعتی جدید را «برده تمدن صنعتی» می نامد. « می توان بردگی را بدین گونه تعریف کرد: نه اطاعت کورکورانه ، نه کار توان فرسا، تنها تنزیل مقام بشری و ابزار و وسیله شدن انسان. امروزه آدمی همانند وسایل و چیزها از هستی بهره مند است و اساسا این طرز زندگی، شکل اصلی بردگی است» ( مارکوزه ، 1359 :67 ). در این جوامع انسان شیئیت خود را حس نمی کند. با وجود زیبایی، جنبش و پاکیزگی، تا زمانی که انسان به شیئیت خود نیندیشد، در برده بودنش نباید تردید کرد.
حکم اساسی کتاب انسان تک ساحتی نیز همین مساله است. یعنی این امر که تکنولوژی جوامع صنعتی پیشرفته به آنها این امکان را می دهد تا همه کسانی را که در صور پیشین نظام اجتماعی ، وسیله بیان یا نیروی مخالف را فراهم می اوردند ، در خود جذب کند . تکنولوژی تا اندازه ای با پدید آوردن فراوانی نعمت به این مقصود می رسد. آزادی از نیاز مادی که به نظر مارکس و مارکوزه شرط قبلی برای رسیدن به انواع دیگر آزادی است، به عاملی برای ایجاد بندگی مبدل شده است. با برآوردن نیاز های افراد ، دلایل آنان برای مخالفت و اعتراض از بین رفته و افراد به ابزارهای منفعلی در دست نظام های حاکم مبدل می شوند ( مک اینتایر ، 1360 : 106 ).
این انفعال مربوط به کل افراد جامعه است و نه یک طبقه خاص. در قلمرو تکنولوژی امروز ، به لحاظ اقتصادی ،کار ماشین با واکنش های تمام اتوماتیک یا نیمه اتوماتیک، قسمت بیشتر زمان را اشغال کرده و بر همه جا سایه گسترده است و این ویژگی ها مختصات نظام کار امروزی است. در این شرایط انجام کار چنان خستگی آوراست که هر گونه ابتکار را از میان می برد واین در حالی است که بر میزان این کار یکنواخت و کورکورانه پیوسته افزوده می شود. این تسلط(تسلط ماشین) منحصر به قلمروکارخانه ها و مخصوص به طبقه کارگر نیست و در طبقات دیگر نیز وجود دارد. گروه های ماشین نویس، کارمندان بانک، فروشندگان ، گوینده تلویزیون و ... نیز فشار ماشین را حس می کنند. یکنواخت بودن روش انجام مشاغل که هر گونه ابتکاری را نابود ساخته بین کارهای تولیدی و غیر تولیدی از این بابت شباهت هایی پدید آورده است. انسان امروز مانند سایر چیزها، در نظام تولید جامعه صنعتی مورد استفاده قرار می گیرد و هر روز که می گذرد، در اعماق این جامعه بیشتر فرو می رود. در بخش هایی که قدرت ماشین گسترده تر است، تکنولوژی، نیرو های بشری را به کار ماشینی تبدیل نموده است. در کل « به نظر می رسد که زحمت کشان امروز، به دنبال شنیدن آهنگ منظم و یکنواختی به خواب رفته اند » ( مارکوزه ، 1359 :62 و 61 ).
از نظر مارکوزه در جوامع صنعتی همه این مسائل علی رغم نا معقولیتی که در ذاتشان دارند با رو پوش «رفاه و آزادی» مستتر می گردند. بدین ترتیب چهره سرکوبگر این نظام ها به وسیله امکاناتی که تولید می کنند و نیازهایی که برآورده می کنند از دید افراد پنهان می ماند. جوامع نوین از طریق تامین نیاز های افراد و رفاه، حق آزادی و اختیار انسان را در معرض نابودی قرار داده اند.
مارکوزه برای توضیح این مطلب دو نوع نیاز را از هم تفکیک می کند. از نظر وی نیاز های افراد جامعه و حقوقی که در تامین آنها دارند باید به درستی مشخص شوند و در راه تامین این نیاز ها به ارزش هایی که بر پایه واقعیت راستین بشر استوارند توجه شود. بر این اساس « احتیاجاتی که منافع گروه معین آن را به فرد تحمیل می کند و کار توان فرسا ، فشار و خشونت، بیدادگری و تیره بختی به دنبال دارد نادرست اند» . تامین این نیاز ها ممکن است منشا آسایش فرد باشد ولی چون شخص مرفه را از درک بدبختی های عموم باز می دارد و فرصت مبارزه با این بدبختی را از او می گیرد، هرگز عامل خوشبختی انسان ها نبوده و نتیجه این رفاه مسلما تیره بختی است. آسودگی، خوشگذرانی، کار و مصرف مطابق تبلیغ آگاهی های بازرگانی، دوست داشتن و دشمن داشتن هر چه را دیگران دوست و دشمن می شمارند و... نشانه وجود نیازمندی های نادرست است( مارکوزه ، 1359 : 41 ).
از این نظر که این نیاز ها از بیرون بر افراد تحمیل شده و حتی درونی می شوند، افراد در واقع آزادی ندارند. چرا که آزادی محدود به انتخاب این و یا آن کالا و خدمت نیست بلکه آزادی شرایطی است که افراد در آن آگاهانه و بر اساس شناختی که از جانب قدرت های حاکم محدود نشده باشد دست به انتخاب بزنند و با تشخیص درست نیازمندی های واقعی شان به ارضاء آنها بپردازند. زمانی این آزادی و اختیار ممکن می گردد که وسایل تولید بر مبنای نیازمندی های راستین زندگانی فرد سازمان یابند و نیاز مندی های حیاتی، عامل بهره گیری از این وسایل بوده باشند. این در حالی است که موجودیت جامعه صنعتی و توسعه یافته امروز با هدف ربط دادن زمان کار و فراغت انسان ها به نیازمندی های اقتصادی، سیاسیت توسعه یا دفاع ملی و در کل حاکمیت ارزش های مادی، قابل فهم است. جامعه ای صنعتی که بر پایه این نظر سازمان های تکنولوژیک خود را بنیان نهاده باشد کارش به توتالیتاریسم خواهد کشید. توتالیتاریسم را نباید تنها یک روش وحشتناک سیاسی تلقی کرد بلکه دستگاهی اقتصادی – تکنولوژیک نیز هست که به نام تامین منابع عمومی ، در تمام شئون یک کشور آشکارا اعمال نفوذ می کند و مسلم است که در شرایط توتالیتاریسم مخالفت با سیستم ممکن نیست( مارکوزه ،1359 : 31 ). این مساله در حالی است که جوامع صنعتی پیشرفته عموما با ویژگی پلورالیسم و آزادی شناخته می شوند ( بطور خاص در آمریکا ).
مارکوزه در توضیح اینکه جگونه این جوامع، توتالیتر بوده و همنوایی با ارزش ها و هنجارها را تا حد غیر ممکن بودن مخالفت با سیستم پیش می برند،برداشت جالبی از تکنولوژی ارائه می دهد؛ تکنولوژی به مثابه یک نوع ایدئولوژی. « [در جامعه صنعتی] وسایل فنی تولید و توزیع و خود کاری ماشین نباید منحصراً مجموعه ابزار تولید به حساب آیند. زیرا در همه شئون سیاسی و اجتماعی فرد دخالت مستقیم دارند. ... در چنین جامعه ای ابزار تولید نقش همه جانبه بر عهده دارند و شرایط فعالیت ، وضع زندگی و بهرگیری از لیاقت ها و مهارت ها را تعیین می کنند. از این قرار بین نیازمندی ها و آرزوهای افراد با ضرورت ها و نیازهای جامعه چندان رقابت و اختلافی موجود نیست و فرد در همه حال اسیر تحمیلات جامعه است» (مارکوزه ، 1357 :32 ).
مارکوزه ازاین نوع همنوایی تحت عنوان« مدارای سرکوبگر» یاد می کند . این مفهوم از نظر مارکوزه راجع است به نوعی همرنگی با جماعت که از نوع زوری نیست و بیشتر جنبه سانسور دارد . این نوع همرنگی چند ویژگی دارد : اول اینکه اصول مطرح شده بیشتر جنبه تلویحی دارند تا صریح و به صورت بدیهیات علمی معرفی می شوند و به صورت ایدئولوژی های گوناگون در نظام آموزشی و اقتصاد مشاهده می گردند . دوم اینکه دفاع از این نوع همرنگی را دولت مستقیما تعهدی نمی کند و این کار عموما توسط عرف عمومی و ... صورت می گیرد . و سوم اینکه این همرنگی که تداوم بخش سلطه است از طریق سانسوری صورت می گیرد که بیشتر از آنکه سرکوبگر باشد بازدارنده است . یعنی اینکه به لحاظ ادراکی این امکاناتی را که ذهنی ما درون آن می تواند توانمندی انتخابش را اعمال کند ، تنگ و محدود می کند . سانسور در جوامع لیبرال در افکار را به روی افراد نمی بندد بلکه آنها را از تامل و تعمق درباره آنها بازمی دارد .(بودون و بوریکه ، 1385 : 774)
بدین ترتیب مارکوزه ناامیدی خود ، نسبت به گسترش روحیه انتقاد و طرد وانکار نسبت به ارزش های نظام تکنولوژیک را با در نظر گرفتن تکنولوژی به عنوان یک ایدئولوژی نشان می دهد که منطق کل نظام شده است . و با توجه به این مساله که ایدئولوژی ذاتاً معتقد می خواهد نه منتقد ، این جوامع از انتقاد راستین و بنیادین بی بهره اند .
«توسعه تکنولوژی حاکمیت جامعه بر افراد را سخت استوار ساخته و نظامی به وجود آورده که به نوبه خود خط مشی این توسعه و شکل زندگی و توانایی های انسان را تعیین می کند ... و هرگونه فریاد و اعتراضی برای آزادی انسان امری ناپسند تلقی شده است » (مارکوزه ، 1359 : 28) .
از طرف دیگر زبان تبلیغات که در اصل نقش مبارزه با هر نوع محدودیت و نظارتی را در زندگی افراد بشر داشته، اینکه خود یکی از عوامل دخالت و اعمال نفوذ در زندگی مردم شده است . وظیفه تبلیغات اصولاً هدایت و مشورت و یا آگاهی و خبر دادن است و ار این قرار تبلیغات آزادی انتخاب می دهد و با آزادی بشر پیکار نمی جوید و حال آنکه در جوامع صنعتی نقشی درست مخالف این به عهده دارد . به نظر مارکوزه تبلیغات امروز به دنبال آن نیست که درست را از نادرست و حقیقت را از اشتباه باز شناساند بلکه شخصا آنچه را که می خواهد به عنوان حقیقت یا اشتباه می قبولاند و از این نظر که مجال اندیشیدن به افراد را نمی دهد به افسون سخنان مذهبی و جادو شباهت دارد .
تبلیغات بازرگانی در کیفیت برداشت سیاسی افراد تاثیر گذارست . « تبلیغات سودپرستانه نمای خارجی جهانی تک ساحتی است که در آن مقام انسان از یاد رفته و بدها نیک و نیک ها بد معرفی شده اند » تا فرد بتواند نقش تحمیلی خود را در شرایط مساعدی انجام دهد . سازگار ساختن فرد با جامعه نقشی است که تبلیغات به عهده گرفته اند تا شناخت انسان ها را در مرز واقعیت موجود متوقف کنند (مارکوزه ، 1359 : 129 و 128) .
همین نقش را تکنولوژی به طرز تاسف برانگیزتری به هنر داده است . هنر با صور خیالی خود دنیای امکان است و نه واقعیت . «چهره حقیقت در خیال پردازی های هنرمندان در پافشاری به خاطر آفرینش جهانی که در آن وحشت زندگی یا به کلی از میان رفته باشد یا آدمی با آگاهی خود آن را زیر تسلط خود در آورده باشد نهفته است» (مارکوز، 1359: 93).
هنر آن گونه زیبایی است که نوید خوشبختی میدهد. خیال درامور واقع تصرف میکند و میتواند واقعیت نادرست و ناکام را نابود کند. انتقاد راستین مستلزم، مشخص ساختن وضعیت مطلوب است و به زعم مارکوزه دنیای هنر چون دنیای امکان است و نه محدودیت واقعیت میتواند این مهم را انجام دهد: «نمایش یک تراژدی، پایان تراژدی یک زندگی است، اینست معجزة هنر» (همان).
مارکوزه در مورد ویژگی انقلابی هنر مینویسد: «هنگامی میتوان یک اثر هنری را انقلابی خواند که به یاری تغییر شکل زیبا شناختی، نا آرامی ونیروهای سرکش موجود در سرنوشت خاص افراد را نشان داده، واقعیت اجتماعی گنگ و متحجر را شکافته وافق تغییر (آزادی) را بازگشوده باشد. به این معنا هر کار هنری اصیل انقلابی خواهدبود یعنی برهم زننده ادراک و فهم ما از جهان، ادعانامهای علیه واقعیت تثبیت شده و پیدایش تصویرآزادی خواهد بود. (مارکوزه، 1379: 63).
«هنر خواه در شکل دینی یا غیر آن، توجیه طرد و انکار است، غایت هنر ناسازگاری با وضع موجود و نشان دادن ناخشنودی و پرخاشگری است» (مارکوز، 1359: 95).
اما در جوامع جدید این رسالت هنر مبنی بر طرد و انکار و ناسازگاری با واقعیت موجود روبه نابودی است. « واقعیت تکنولوژ ی امروز، شکل سنتی هنر را درهم ریخته وامکان جدایی هنرمندانه آدمی را از جامعه دشوار ساخته است» . امروزه گرایشهایی به سوی طرد و انکار، مطرود جامعه است و ساخت معنوی انسان در دنیای مشاغل از میان رفته و از آثار هنری عصیانگر و ناخشنود نشانی نیست. از این رهگذر، هنر نیز تک ساحتی شده و از اجزای ترکیبی جامعه تکنولوژیک و وسیلة توجیه و تزئین این جامعه و سیر مادی آن تلقی شده و رنگ بازاری به خود گرفته است. این مساله در قالب وابستگی مراکز فرهنگی و هنری به مراکز سوداگری و یا سازمانهای وابسته به دولت و شهرداریها به خوبی نمایان است. (مارکوزه، 1359: 97-94). همکاری بی شرمانه چیزهای زیبا با واقعیت امروز نشانگر این مساله است که امروزه پیشرفت تکنولوژی دوش به دوش آفرینش هنری گام برمیداد.
قبل از پرداختن به مسله دوم کتاب تک ساحتی می خواهم گریزی به کتاب خرد وانقلاب بزنم وچگونگی تشکیل وشکل گیری خرد را بررسی بکنیم .فرهنگ رایج ،انسان را با واقعیت تاریخی خویش بیگانه می سازد ،همین ،ضرورت روی آوردن به تفکر انتقادی را می نمایاند .چنین تفکری است که واقعیت تاریخی انسان را می تواند بازشناسانه وفقط تفکر انتقادی است که می تواند حقیقت را از اشتباه وپیشرفت را از واپس ماندگی تمییز دهد. به همین جهت مارکوزه به نگارش وتدوین خرد وانقلاب همت گماشت تا رگ وریشه انتقاد وظهور دبستان انتقادی را از خلال بررسی دستگاه فکری هگل و مارکس پی گرفته ،ظهور نظریه اجتماعی از بطن فلسفه را نشان دهد.(محمد حریری ،ص 27). از نظر مارکوزه خرد هگلی ،بعنوان یک نیروی تاریخی است، وحدت میان خرد وواقعیت هرگز بی میانجی نیست .این وحدت تنها پس از یک فراگرد دراز آهنگ پیش می آید که از پایین ترین سطح طبیعت آغاز می شود وبه برترین صورت وجود ،یعنی به وجود شناسای آزاد ومعقول پایان می گیرد که در خود آگاهی از امکاناتش زندگی وعمل می کند.تا زمانی که شکافی میان واقعی (real)وبالقوه وجود دارد ،واقهی آنقدر باید کنش بپذیرد ودگرگون شود تا به خرد همساز گردد. واقعیت اگر از سوی خرد شکل نگرفته باشد ،به هیچ روی ، واقعیت به معنای دقیق کلمه نیست. ،برای مثال دولت زمانی بصورت واقعی در می آید که با امکانات عینی انسانها سازگار ی داشته باشد وتحول کامل این امکانات را روا دارد . هر گونه صورت مقدماتی دولت ،از آنجا که هنوز معقول نیست ،واقعی نیست. بدین گونه مفهوم خرد هگلی یک خصلت دقیقا انتقادی وجدلی دارد .این خرد هیچ موقعه وضع موجود را تحمل نمی کند (مارکوزه 1367،ص 26-27). در آغاز قرن هفدهم ،فلسفه اصول طبقه متوسط نوپای را کاملا در خود جذب کرده بود . خرد شعار انتقادی این طبقه شده بود ،شعاری که این طبقه با ان به جنگ هر چه که از تحول سیاسی واقتصادی آن جلوگیری می کرد می رفت . این اصطلاح در جنگ علم و فلسفه علیه کلیسا ،در حمله روشن اندیشی فرانسه علیه استبداد مطلقه ودر مجادله میان لیبرالیسم و مرکانتلیسم ،به کار گرفته شده در این دوران خرد ،هیچ تعریف واضح ومشخصی نداشت ومعنای واحدی برای آن نبود معنای خرد با دگرگونی پایگاه طبقه متوسط،دگرگونی می پذیرفت.(همان ص 261). ویژگی های خرد از دید مارکوزه :
1) مفهوم خرد ، به ضرورت ضد دین نیست ،بلکه باید اول جهان را بتوان با کنش خردمندانه انسان در یافت ودگرگون کرد. طبیعت در ساختار واقعی آن ، به گونه ای معقول تلقی شده بود وشناسا وشناخته به میانجی خرد با هم تلاقی پیدا کرده بودند.
2) خرد بشری اینگونه تبیین شده بود که دیگر به یک سامان از پیش استقرار یافته ،چه سامان اجتماعی وچه سامان دیگر ،محدود نیست ونخواهد بود .بدین گونه ،تحقق خرد، به معنای پایان گرفتن هر نوع اقتدار خارجی بود که وجود انسان را با معیار اندیشه آزاد در اختلاف می انداخت.
3) خرد دربرگیرنده کلیت است.
4) اندیشه نه تنها گوناگونی جهان طبیعی بلکه گوناگونی جهان اجتماعی وتاریخی را نیز وحدت می بخشد. شناسای اندیشه ،یعنی همان سرچشمه کلیت مفهومی ،در همه انسانها یکسان است .مفهوم خرد ،دال بر عمل کردن بر وفق خرد است(همان ص381).
به نظر مارکوزه یک دهه پس از مرگ هگل ،اندیشه اروپایی وارد عصر"پوزیتیویستی"شد (همان ص329). کنت پیوستگی نظریه اجتماعی را با فلسفه منفی گسست وآن را وارد مدار پوزیتیویسم کرد (همان ص345). کنت تضاد میان نظریه پوزیتیویستی با نظریه فلسفی را این چنین مختصر بیان می کند: جامعه شناسی اثباتی به جای سرگرم شدن با اوهام فرا گذرنده ،با بررسی امور واقع وبه جای ژرف اندیشی فارغ دلانه ،با دانش مفید ،به جای شک وبی تصمیمی ،با یقین ،وبه جای نفی ونابودی ، با سازمان سروکار دارد(همان ص346).
مارکوزه نظریه پوزیتیویسم را نظریه تسلیم ورضا می داند ،یعنی تسلیم در برابر آنچه تو را به انقیاد می کشاند. از نظر او علوم اجتماعی پوزیتیویستی به صورت پشتیبان ائدولوژیک در خدمت جامعه ای سرکوبگر است. (مایکل ایچ 1385،ص 65).
مساله دیگر جهان تک ساحتی ، رابطه خردگرایی با جهان اندیشه وعلم است .تعبیر مارکوزه و دیگر اعضاء مکتب فرانکفورت از مفهوم خرد ابزاری ، ملهم از آراء ماکس وبر در مورد عقلانیت است.آنچه که ذهن وبر را به خود مشغول داشته و در صدد تبیین علی آن بر آمده ، خردگرایی جدید غربی است که به نظر او در هیچ تمدن دیگری نظیر آن را نمی توان یافت (شلوختر، 1384 :1) .
یکی از وجوه شباهت دیدگاه وبر باآراء مکتب انتقادی این مساله است که در هر دو دیدگاه ، عقلانیت فنی یا عقلانی کردن همانند نیروهای مجرد شکل دهنده به جامعه ترسیم شده اند که به نوعی منطق درونی سیستم شده وشکل هویدای جامعه را می سازند (باتامور، 1372:26).
وبر خصلت مساله دار خاص واقعیت زمانه ما را به عنون «عقلانیت» خلاصه می کند . از نظر وبر عقلانیت ناشی ازفرایند عام عقلانی شدن تمامی زندگی ما ، چیزی مشخصاً «ناعقلانی» ونامفهوم است. « به همین سبب با این که مثلاً پول در آوردن به منظور حفظ خویشتن امری منطقی وعقلانی است ، اما حالت مشخصاً عقلانی شدة پول در آوردن به خاطر پول درآوردن – که خود فی نفسه هدف تلقی شده – مشخصاً نا عقلانی است ». وبر همچنین با صراحت بیان می کند که «ضرورتی مقدر است که هر عقلانی شدن ریشه ای ، ناعقلانیت هایی را به وجود می آورد » ( لوویت، 1384: 141) .
مارکوزه نیز حوادث نامطلوب اجتماعی در جوامع صنعتی جدید را از خلال همین نفی عقلانیت می بیند که به معنای رضایت دادن به شناخت نمود و عدم تلاش برای فهم جوهر پدیده ها می باشد.از نظر مارکوزه مفهوم خردگرایی مفهومی دوگانه است : « نخست سازمان علمی جامعه و تقسیم کار بر بنیان دانش ، عامل افزایش معجزه آسای تولید وانجام خدمات اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی بوده و در مرحله دوم بربنیان این اصول ، فعالیت خردمندانه انسان نتیجه دیگری نیز به بار آورده که آن راظهور حالت ویژه ای در شعور او می نامیم ،که این شیوه تفکر ملاحظه جنبه های زیان بخش وسرکوبنده خدمات علمی است » (مارکوزه ، 1359: 159). ازنظر مارکوزه نفی خردگرایی حالتی است که این آثار جانبی خردگرایی به وسیله اندیشه منفی مورد بازبینی قرارنگیرد.
شیوه تفکر ودریافت در شرایطی که سازمان های جامعه رو به سوی توتالیتر شدن دارند ، نمی تواند حادثه ای راکه در حال وقوع است دریافت کند . این نیروی فهم واندیشة محدود ( اندیشة مثبت ) جز خردگرایی تکنولوژی در به روی عقاید واندیشه های دیگر بسته وتنها به واقعیت موجود پیوسته است . دراین میان علم نیز عملاً به پیروی ازاصول حاکم بر فلسفه اثبات گرایی و در راستای منطق تکنولوژیک این جوامع ، مددرسان سرکوب وبهره گیری از انسان ها وباعث پیدایش اشکال تازة نفوذ وتسلط جامعه بر فرد گردیده است . در نتیجه این امر امروزه بهره گیری از انسان وطبیعت بیش از پیش امری منطقی وعلمی تلقی شده است .
به این ترتیب مارکوزه در کتاب انسان تک ساختی خود عوامل متعددی را نشان میدهد که از ظهور اندیشههای نو جلوگیری میکنند و تلاشهای این جامعه در راستای آشتی دادن رویدادها با اذهان، اندیشهها با رفتارها و ازروها با واقعیت را نشان میدهد. از نظر وی جامعة کنونی به هرگونه ارتباطی شکل عادی بخشید و برمبنای مقتضیات اجتماعی به تامین و ارزیابی نیازمندیها پرداخته است. به این ترتیب تنها شیوة انتقال ارزشهای خارج از حدود مقتضیات اجتماعی، خلاقیت و تخیل هنرمندانه است. تخیل آزادانه با بهرهگیری کامل از ابزار هرمنوتیک، توانایی نابود کردن بسیاری از کارها و چیزهایی که در جامعه بازدارنده ، آزادی نامیده میشوند را داراست. این دگرگونی امری سیاسی است سیاسی به معنای عملی که به وسیلة آن نهادهای اصلی جامعه توسعه و تکامل مییابند، تعریف و تثبیت میشود و یا تغییر میپذیرند (مارکوزه، 1359 : 253-248)
از نظر وی واقعیات موجود ضرورت این عمل سیاسی ودگرگونی عمیق را در جامعههای معاصر ثابت میکند. اما عملی شدن این ضرورت به سادگی صورت نخواهد گرفت چرا که توسعه ، تکامل و نظام فکری این جوامع در اساس غیر منطقی به نظر میرسد و اندیشه و رفتاری که اکثریت مردم خط مشی خود را بر آن قرار دادهاند و در نتیجه به وضع موجود جامعة خود تسلیم شدهاند ، هرگز راهگشای تفکر منطقی و پیدایش روحیه انتقادی نخواهد بود. ولی تشخیص عقیده درست از نادرست، مصلحت واقعی از غیرواقعی کاری است که هنوز اعتبار خود را از دست نداده است.
تنها باید با روش صحیحی آن را اعمال نمود تا به نتایج سودبخشی منجر شود. هر فرد باید این روش را بیاموزد و راه صحیح انتقاد را تشخص دهد و تنها در این صورت است که افراد میتوانند منافع واقعی راستین خود را از سودهای زودگذر و غیرواقعی تمیز دهند و یقیناً یه اسلوب وشیوههای تازه در زندگی پی خواهند برد. (مارکوز، 1359 : 15)
مارکوز، به این ترتیب تحقق انقلاب را در جوامع پیشرفته صنعتی امری حتمی و ضروری میداند. اما از نظر وی نیروهای انقلاب آینده کارگران نیستند. چرا که نفع فراگیری که در حفظ و اعتلای وضع موجود نهادی شده، حداکثر بخشهای پیشرفته جامعه معاصر، خصومتهای قبلی میان طبقة کارگر و بورژوا را برمیچیند (باتامور، 1372 : 24).
تنعم نسبی کارگران در این جوامع به ویژه اگر سفیدپوست و شمالی باشند با دیدگاه محافظ کارانه و نژاد پرستانهای که دارند، مواد و مصالح خوبی برای انقلاب طبقة کارگر نیستند. مارکوزه برای این نوع گروههای اجتماعی دلسوزی میکرد اما بیشتر به این دلیل که دچار آگاهی کاذبند و زحمت میکشند و تلاش میکنند تا نیازهایی را که رسانههای همگانی و سازمانهای تبلیغات تجاری برایشان ایجاد کرده اند، به نفع اقتصادی که فوق العاده مادی و غیرانسانی است، ارضاء کنند. (رابرتسون ، 1375 : 287).
بدین قرار از نظر مارکوزه کارگران، کشاورزان و گروههای متوسط ، از این پس نباید نیروهای انقلابی جامعه به حساب آیند زیرا این گروهها در نظام تکنولوژی مستهلک شده و به خاطر افزایش دستمزد و رفاه نسبی زندگی به تسلیم، رضا و سازشکاری تن در دادهاند. با این همه انسانهای اندیشمندی که از نابخردیهای جهان تک ساحتی به خود آمده و به حالتی از نفی و انکار عقلانیت موجود رسیدهاند، آنهایی که سیطره تکنولوژی هنوز فردیت شان را در هم نشکسته و وسایل ارتباط جمعی، فرصت اندیشیدن و فراتر رفتن را از ایشان نگرفته است، همچنان در مخالفت با ارزشهای تکنولوژی و سرمایه داری پابرجا ایستادهاند. پایمردی و مقاومت این انسانهای اندیشمند سرانجام سیطره تکنولوژِی و کاپیتالیسم را در هم خواهد شکست و جامعهای که دران از بازدارندگی ، سرکوب و خشونت کوچکترین نشانی نیست به وجود خواهد آورد (مارکوزه، 1359 : 14). این جهان آزاد، جهان اندیشه دو ساحتی یعنی اندیشة انتقادی و دیالکتیک است.
اندیشه دیاکلتیک ایجاب میکند که تضادهای موجود توسعه و تکامل یابند و سپس در جریان این تکامل ، این اندیشه تضادها را در اختیار خود می گیرد وبه آنها شکل تاریخی میبخشد. این اندیشه مبتنی بر یک دید تاریخی است یعنی یادآوری گذشته و ایستادگی در برابر واقعیت موجود . با وجود موانعی که جامعه بر سر این راه میگذارد، اندیشههای مخالف، دریافتهای تازهای را به وجود میآورند و جهان بستة امروز به جهان تاریخی فردا مبدل میشود. وقتی در جامعه دریافتهای تازهای راه یابد و اندیشهها را به سوی خود خواند، تفکر انتقادی به شکل آگاهی تاریخی در خواهد آمد و در کلیه امور جامعه داوری خواهد کرد. تفکر انتقادی حقیقت را از اشتباه و پیشرفت را از واپس ماندگی تمیز خواهد داد. وقتی گذشته در حال به دخالت پردازد، عواملی که زندگی انسانها را به بیهودگی کشانده و نظام اربابی و بردگی را دوباره زنده ساختهاند شناخته خواهند شد. وجدان انتقادی به زبانی شناسا سخن خواهد گفت و جهان تبلیغات دروغین را به رسوایی و نابودی خواهدکشید، با ظاهرسازی مبارزه خواهد کرد و مردم را از تضادهای موجود و زیانهای ناشی از آن بر حذر خواهد داشت (مارکوزه، 1359 : 125-122).
در این جهان زبان مرسوم زبانی نیست که کلمات و مفاهیم متضاد با هم را برای پنهان کردن این تضادها ، در مسالمت با هم به کار ببرد . هنر در این جامعه دیگر در بند واقعیت موجود نیست و روابط جنسی تصعید نشده و در اختیار سوداگری و سرکوب آزادی و خودمختاری افراد قرار نمیگیرند و از میمنت آزادی این روابط، روابط اجتماعی دیگر نیز تنظیم میگردند. در این جهان تکنولوژی در اختیار برآوردن نیازهای حیاتی و راستین بشر خواهد بود. و از رهگذر این تغییرات ، آزادی به عنوان والاترین ارزشها محترم شمرده شده و باز شادی را به ارمغان خواهد آورد.
این جهان به تعبیر مارکوزه جهان رهایی است. که حامل تغییری عمیق و گسترده در کیفیت نهادهای جامعة صنعتی پیشرفته است اما همچنان که پیش تر ذکر شد، مارکوزه طبقه کارگر را عامل این تغییر نمیداند.
چرا که این طبقه را مستهلک در جامعة تکنولوژیک میداند. وی یگانه امکان مخالفت انقلابی را در طبقات زیرین جامعه ، میان مطرودین و بیگانگان، نژادها و رنگهای دیگر که مورد تحقیر و آزار قرار گرفتهاند، بیکاران، اقلیتهای قومی استثمار شده، تودههای کشاورز جهان سوم و از همه مهم تر دانشجویان میدید. (با تامور، 1372 : 27) از نظر وی که به عنوان رهبرفکری و سیاسی جنبش دانشجویی دهة 60 شناخته میشود، «جنبش دانشجویی را نباید صرفاً یک حادثة دانشگاهی تلقی نمود، بلکه اینگونه جنبشها، از رویدادهای سیاسی است که در قبال وضع موجود پدید آمده و دگرگونی در کیفیت زندگی آینده را به انسانها نوید میدهد و این جنبشهای دانشجویی را نشانهای از رد وانکار ارزشهای موجود در جامعههای امروز میداند. (مارکوز، 1359 : 133 و 122) .
در کل دید وی نسبت به تغییر در جامعة نوین امیدوارانه تر از دیدگاه اعضاء دیگر مکتب فرانکفورت به خصوص هورکهایمر بود (با تامور، 1372 : 27)
وی به صراحت اشاره میکند که « شوخی است اگر چنین پنداریم که وضع موجود بشری اصلاح ناپذیر است...» (مارکوزه، 1359 : 123).
جمع بندی :
انتقاد همواره قانونی بوده است که براساس آن توسعه و تکامل تمدن بشری قابل توضیح است . انتقاد اجتماعی - سیاسی که در قرون اخیر توجه ویژهای را از جانب متفکران مختلف به خود جلب کرده است، تحت تاثیر شرایط اجتماعی و سیاسی خاصی رشد یافته است. نمودار واضح این شیوة تفکر ، مکتب فرانکفورت و نظریه پردازان آن بودهاند. یکی از چهرههای مطرح این مکتب هر برت مارکوزه است که با تلفیق خلاقانة مارکسیسم وتئوری غرایز فروید وهمچنین تحت تاثیر مفهوم عقلانیت وبر ، به انتقاد از جامعة نوین صنعتی ومحصولات فرهنگی آن پرداخته است . به عقیده باتامور، مارکوزه توانسته است انتقاد مکتب فرانکفورت از جامعة نوین را به کاملترین و صحیح ترین وجه در انسان تک ساخی خود معرفی کند (باتامور، 1372 : 28).
وی در این کتاب به نقد جوامع صنعتی پیشرفته به طور عام پرداخته است. این نقد راجع است به خرد ابزاری و منطق تکنولوژیک این جوامع که آنها را به صورت بستهای در آورده است. انتقاد از شیوة بهره گیری از تکنولوژی و یا به عبارت دقیقتر شیوة بهره گیر از انسان و طبیعت ، به سود تکنولوژی و افزایش تولید بازدارنده و به ضرر آزادی و خودمختاری انسان و قربانی شدن واقعیت ذاتی و ماهوی انسان (ساحت جان) به پای شیء بودن و سودمندی اقتصادی اوودر یک کلام نفی عقلانیت در جوامع صنعتی جدید ، رگة فکری عمدة مارکوزه در این کتاب بوده است. وی در این کتاب به ملامت انسانهای از خود بیگانه پرداخته و ضرورت چون و چرا و طرد و انکار را نسبت به ارزشهای نظام تکنولوژی یادآور میشود. این کتاب حاوی توصیفی نسبتاً مفصل از چگونگی همه گیر شدن و تسلط منطق تکنولوژی مدنیت نوظهور بر بخشهای مختلف جامعه و خود انسان است. هنر، سیاست، زبان و ادبیات، علم، اقتصاد و در کل همة نهادها و روابط اجتماعی، به نوعی تحت تسلط این منطق و از طرف دیگر خود ابزار دست آن هستند و نتیجة این وضعیت، هر چه بیشتر غرق شدن انسان در عمق بربریت نوظهور است. وعملاً نظامی وحشتناک تروشوم تر از نظام بردگی به بار آورده است.
وی همزمان در این تحلیل، هم جوامع صنعتی وابسته به نظام سرمایهداری و هم شوروی سوسیالیست و نظام استالینیستی حاکم بر آن را به باد انتقاد میگیرد. از این رو عبارات «پیامبر چپ جدید» و «پیامبر دروغین [مارکسیسم]» در توصیف مارکوزه جای تعجب ندارد.
مارکوزه، در فصول آخر کتاب تئوری انتقادی خود را شرح میدهد و از نظر او راه برون رفت ازاین وضعیت ، احیاء تفکر انتقادی در بین آحاد مردم است.
گروههای کارگر از نظر وی مستهلک در جامعة نوین بوده و نمیتوانند منبع تغییر باشند و امید به این تغییر و رسیدن به جامعة رها وابسته است به گروههایی مانند بیکاران ، دانشجویان ، سیاهان، ... که از این وضعیت به ستوه آمده و ضرورت طرد و انکار نسبت به این وضعیت را درک کرده باشند. ولی وی این مساعدتها در مبارزات سیاسی را در راستای غنی سازی مفهوم کلاسیک سوسیالیسم و نه ابطال آن در نظر میگرفت (پین، 1382: 591 و 590).
به هر روی وی از چهرههای شناخته شده فلسفه و سیاست در قرن بیستم است و توانسته است چه به عنوان یک متفکر و چه به عنوان یک منتقد فعال سیاسی ـ در قالب رهبری جنبشهای دانشجویی دهة 60 – شهرتی جهانی کسب کند.